از من بیاموز

بیاموز احساس

بیاموز شب

بیاموز فانوس

بیاموز درد

احساسی شوو ای احساس از حس من

غمیگن شوو ای غمم از اشک من

خاموش شوو فانوس از سکوت من

دردناک شوو درد از زجر من

بگذارید من از همه بدتر باشم

افریده شد شکست از از من ...

دلنوشته ای ازاحمد محسن بیگی

کودک عشق

کودک عشق

عشقت کودکی شد

در خانه ام دلم

با مدادی سیاهی که بر دست داشت

خطی خطی کرد تمام دیوارش هایش را

حالا من مانده ام با خانه ی پر از یادگاری های از تو

 

دل نوشته ی از احمد محسن بیگی

نم نم عشق

نم نم عشق

زیر سقف محبتت دارم خیس میشوم

از نم نم های عشقت که از سقف میبارد

یادش بخیر خانه قدیمان ان هم از نم نم های

باران خدا بر سرمان خراب شد

 

دل نوشته ی از احمد محسن بیگی

یــــــــــــــــــــــادتـــــــــــــــــــــــــ

یادت

یاد میکنم یادت را
یاد میکنم بودنت را
یاد میکنم احساسی شدن را
یاد میکنم یادی از کنارت بودن را
این همه شب روز یادت میکنم که یک روز یادم کنی یادم را

 

دل نوشته ی از احمد محسن بیگی

یــــــــــــــــــــــادتـــــــــــــــــــــــــ

یادت

یاد میکنم یادت را
یاد میکنم بودنت را
یاد میکنم احساسی شدن را
یاد میکنم یادی از کنارت بودن را
این همه شب روز یادت میکنم که یک روز یادم کنی یادم را

 

دل نوشته ی از احمد محسن بیگی

احساس



بزرگ ترین هدیه من احساسم بود که به تو دادم تو ان را کوچک شمردی





بخند عروسک دنیا جای خندیدن نیست

 بخند عروسک دنیا جای موندن نیست
 
بخند عروسک دنیا جای دل بستن نیست
 
بخندعروسک دنیا جای ادم کوچیک ها نیست

تنها

این روزها از هر کجا که میگذرم بر دیوارهایش 


یادگاری میگذارم تا تنهای بعدی بداند که تنها ترین نیست.



حس غریب ... برای توست

نمیخوای به من ادرسی دهی نمیخوای به من پیغامی دهی هر وقت اسمت میخوانم یادت بر ذهنم نوشته می شود تک تک واژه هایت منو غرق در خودت میکنه باز کسی در دل می گویند تو ان را دوست داری نمیدونم ان که با من بازی میکند دوسم دارد ... اگر دارد چرااا انقدر دوری میکند از من 


همیشه ازت ناراحتم

از دست ناراحت هستم چووون نمیدونستم اینجوری میکنی هنوز برام نشونی نزاشتی که من داشته باشم

کلایه

شما که از دنیای مجازی من میروی حداقل  نشانه ای میگذاشتی از خودت ادم دق میکنه توی این دنیای مجازی  بله با شمام که تنهام گذاشتی میدونی  چکار کردی بدون حلالت نمیکنم 

نقطه .

من شدم آن نقطه ای وسط پرگار روزگار همه به دور من میچرخن ولی هیچ کدوم به من

نمیرسند ...

چه درناک هست همه دورت بزنند  مرکزیت همه باشی ولی از همه تنها تر آه

نقطه ای پرگار من

اذربایجان تسلیت

باز باران عاشقانه

میبارد بر فرش خانه

اخه خانه ما سقف ندارد

چه عاشقانه مادارنه

مادری با فرزندش زیر اوار 

بی بهانه صادقانه غزل خداحافظی خواند

اذربایجان هم صدا باهم سرور خداحافظی خواند



اذربایجان تسلیت

شاعر احمد محسن بیگی

بازیگر

شاید خاطره ای بود شاید اتفاقی بود نمیدانم شاید هم خوابی ...

ولی خوب شیرین بود لحظات با تو بودن مثل همه ای انسان هااا فقط من هم بازیچه بودددم بازیگردان توانای بودی ببخش اگر نقشم را با چهره درهم ریخته ام باور کردم من نمی توانستم نقش دروغین بازی کنم بر پرده ای زندگی. ببخش اگر با اشک هایم سقف احساس نـــــــم ورداشت ولی دیگر برایم چیزی نمانده که بگویم می توانم همه توانم را در نقش واقعیتم باختم من بازیگر نبودم ای بازیگردان دل من !!!

قایق

 

دلم شد صدوقی برای اسرار دیگران . خودم شدم تگیه گاهی برای بی کسان .میموه ام شد برای گرسنگان . شاخه هایم شد  سایه  ای برای خستگان . تنم شد دفتر دردلی برای دل شگستنه گان .

از اون همه داشتن مونده تنه ای خشک برای من . تو تنها کسی هستی که هنوز اینجا تنهای بیا از تنم بساز قایقی برو انجای که همه هستن بزن به دریا بی کسی .برو به ساحل غم انجا پیدا میکنی کسی . منم میشوم ان قایق که کسی خواست بر من نشیند پارو بزند برو بر روی دریایم که از همه بی کس ترم .این همه برای ان بودم اخرم ماندم بی کس . میخواهم من را دریایم رها کنی تا سر گردان شوم شاید روزی اسم بر دیواری از دوستام حک شود.من بی کس روزگارم

 

بس بود

 

 

ما را در دنیا یک گل بس بود نخواستم بهشت را

ما در اسمان یک ستاره بس بود نخواستیم جهان را

ما را در زندگی یک دلبر بس بود نخواستم دلبری را

ما را حس خوب بودن را دقیقه بس بود نخواستم شادی عمر را

ما را به یک نگاه او بس بود نخواستم دنیا او را

شما برای من بس خواهی بود اگر باشی یک نفس با من

 

دل نوشته ای از احمد محسن بیگی

 

باران

کنار پنجره دیدن قطرات بارون سور خوردن قطرات بارون رو شیشه پنجره

.

حس نوشت تو دلم تازه میشه ...پس مینویسم

...

باز باران بر کونه هایم میشند .رویاهایم دوباره خیس میشود

.

دستانت رو بر شونه هایم حس میکنم

ولی اینبار مثل هر بار دستانت دروغی هست

ولی باز صداقانه باور میکنم

ای اسمانم من هم می بارم تشنه هستم ولی سرشار از آب

.

نیمکت تنهایم پر از نبودن تو هست خلوتی خیس تنها با خیال تو

بغضی گلوم رو گرفته ناراحتی تو من زیر بار غم خورد میکند

هر قطره باران خاطرات را برایم ورق میزند اولین روز دیدنت بعد باران

نشستن رو نیمکت خیس تا فقط چند لحظه ای با من باشی

اینبار حتی از کمی گرد خاک هم بهانه می کنی تا بر روی نیمکت تنهایم نشینی

ای باران خاطراتم را از دلم بشور شاید منم با خاطراتم مردم

دل نوشته ای از احمد محسن بیگی

دوستان عزیز شاید من دیگه زیاد نتوانم به این وبلاگ بیام این پست خیلی اینجا میماند ولی شما بد نیست کمی از شعر های گذشته ای من هم مرو کنید

تقدیم به دوستانم

در این قفس دنیا با شما جان گرفتم

با شما عاشق شدن را یادگرفتم

حال قفس را ترک خواهم کرد . ولی عاشقی را از شما یادگار دارم

من عاشقانه دوستان میدارم ای هم قفس های من

 

مردی کنار خیابان

خواستم این دفعه یک داستان بنویسم خواهش میکنم تا اخرش بخون

جوانی کنار خیابان در حال ساز زدن با ویولونی که با او هم صدا میشود و مینوازد در مقابلش کاسه هست

بعضی از مردم با نگاه تحقیر امیز به اون نگاه میکنن بغضی ها از با دلسوزی کمی به او کمک میکنن

میدانم روزگارش سخت میگذرد ولی چاره نیست ...............

ادامه نوشته

اه مجنون

ای مجنون کجای

عشق هم شده 

بازی برای بازیگران

دل شکستن شده تفریح دلبران

دلنوشته ای  احمد محسن بیگی

هوای دلم

 

هوای دلم سرد بود از پنجره ای دلت

بخاری بر شیشه دلم نشست

با انگشت هایت قلبی بر روی شیشه دلم کشیدی

حالا باید قلب شیشه ای دلم  بشکنم تا به هوای گرم دلت

برسم منو ببخش اگر سنگی بر شیشه دلت زدم

 دلنوشته ای از احمد محسن بیگی

فرصت

 

فرصتی پیدا کن برای ارامش

فرصتی پیدا کن که کمی با خود باشی

شاید با همه بودی یا انها با تو بودن

ولی تو خود را فراموش کردی

کمی با خود باش به خود برس

خودت از همه تنها تر هستی

از همه بیشتر میتوانی تنهای خودت را با خودت پر کنی

شاید توانستی یک فرصتی هم به رویا بدی

اینبار را به خودت فکر کن کسی را به خلوتی خود راه نده

تا وقتی که در خود  هستی

فرصتی را پیدا کن تو خود را فراموش ساختی

 

ستاره ها دیدنی هستن در برگه وجودت.

 فقط یک نگاه به اعماق وجودت .

من را در عمق خود غرق خواهد کرد.

گوشدان به صدایت من را به سوی خود میکشاند .

کاش در عمق تو محبتی بود.

 تا  من را در دلت برای همیشه نگه میداشتی

کاش در صدایت سکوتی بود تا تو هم صدایم  میشنیدی

عاشق تنهایم هستم تنهایم را پر کن با وجود تنهای خودت

من تنها تو را میخوام ای تنهای تنهای های من

سوت کور



چقدر دور ورم سوت کور شده همه برایم فریاد میزند ولی من کر شدم
همه کس برایم چشمک میزنند ولی من کور شدم
همه دستانم را میکشن ولی من بی حس شدم
نکنه به خاطر نبودن تو من مردم ولی چرا...؟
دارم درد میکشم درد تنهای شاید ...؟
شاید تو منو دوست نداشتی
که توی بی کسی بودی
ولی الان نیستی
وقتی که همه
هستن

فقر سروری

 

در فکر اشوب ناباوری

فکرم رفت پیش ان دختری

که میگرفت پول نیاز از دیگری

در فکر خود به این میگن داوری ؟

ای خدا که از همه سرتری میدهی دست برابری

چگونه میکنی بین ما این چنین داوری

که کسی دیگر از دست فقر نیاز بگیرد دست دیگری

دیگری با پول کند به مردم رهبری

ای خدا تو که از این ها سرتری چگونه میکنی داوری ؟

تو فکر اشوب خیال دختر گفت آی پسری

کمکم میکنی به دست برادری

نگاهی به دخل خویش

کمکی کردم با دست برادری

گفتم اهای دختری از خدا نمیکنی شکایتی

که تو رو گذاشته تو چه فلاکتی

گفت پسر توی این فکر ناباوریت

فکر نکن من هستم بی یاوری

گفت: دستانم من همیشه دراز هست به کمک نیاز

ولی مزدم را میگرم از صاحب راز

دارم از دار دنیا یک خواهری

با هم زندگی کنیم دو نفری

این هست زندگی سروری که دارم از دنیا من یک خواهری

کاخ را بی او خواهم چکار داری دنیا بی او شود خار

خدا رو شکر میکنم که دارم یک خواهری

که با او کنم به این دنیا سروری

 

چند تا از حرفام تیکه تیکه

  من برایشون اسم انتخاب نکردم شما بگید چی بزارم برای هر کدومشون

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر ۱

باز با تو احساسم را جاری میکنم در جاری بودن احساسم عکست را به خاطر میسپارم

تو با من موندنی هستی لحظاتم به یاد بیار تو در آن جاری هستی دوست دارم

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر ۲

آه اسمان امشب را با من صبر کن همدم با من است

دستانش را در سیاهی شب بوسه میزنم تا در عشقم ریا نکنم  

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر ۳

برپای این سراب باختم دریا ان طرف تر است

به پای این سراب با من تباه نشو

باید به دریا برسی دریا انطرف تر است

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دل نوشته ی از احمد محسن بیگی

طرح من

 

 بر زندیگم طرحی از غم میزنم

تا درس عبرتی بگیرند

که رنگ سیاه همان رنگ عاشقی

نیست که همه میگویند

عاشقان سیاه پوش شدن

که در غم عشق خود همه چیز را سیاه دیدن

من عاشقش شدم و این هست طرح من

دل نوشته ای از احمد محسن بیگی

 

خانه ای کاغذی

میسازم خانه ی کاغذی

بر روی اقیانوس بی کرانت

با تکه چوبی میتراشم بر سنگ خانه ات

میراتشم اما نوشته نمیشود در سنگ زندگیت حتی یک خراش

با امیدی میسازم خانه ای کاغذی بر اقیانوس تو با امید میتراشم به یاد تو

میدانم حتی من را در کنارت حس نکردی مینویسم بر بال های باد دوست دارم

ای تنهای تو را سپاس میگویم که در تنهای عشق را پیدا کردم ولی تو درشلوغیت هنوز تنهای

بیا شناور بر موج های زندگیت به خانه کاغذیم که تو را میخواند

بیا با کمک هم بتراشیم لوحی از جنس چوب بزنیم به این سنگ

بیا بر لوح همان بنویسم که این اقیانوس و این دیوار

دیگر خود متروکه هست

ما در خانه ای از جنس

کاغذ زنده هستیم

بر روی اقیانوس

دل نوشته ای احمد محسن بیگی

ماندگارم

 

قاتل لحظاتم تو را دوست میدارم چون کشت شدن

را اسان ساختی در زیر این اسمان اشکایم

زمین را میلرزاند من قربانی

این زمان بودم چرا با من....

اینگو کردی به پایت....

سوختم ولی تو نساختی

با تو ماندگارم

 دل نوشته ای احمد محسن بیگی

حس

 

این چه حسی هست حسی که من در غم در امیخت میکند

حس با تو بودن یا عاشق بودن تو برایم با قیست

دوست دارم ای صبوری

که من را به پای

او  تا به اینجا

گشاندی

دل نوشته ی از احمد محسن بیگی